Showing posts with label آق پویا در فرنگ. Show all posts
Showing posts with label آق پویا در فرنگ. Show all posts

Sunday, May 27, 2012

آق پویا در فرنگ - No.17 - لای روبی از این خرابه ای که من ساختم

آق پویا چند روزی است که برای چندین روز آمده تورنتو و امروز آمده استار باکس و درس می خواند..  

امروز صبح با سرافرازی فرم عضویت ماشین قرض دهی آویس را امضا کرد و همه ی زاد و روزش را ریخت تو کامپیوترشان تا بتواند امتیاز های روزانه اش را جمع کند و بعد ها حالش را ببرد..

بعدش هم؛  باز هم با سرفرازی، فرم عضویت  گروه هتل های  هالی دی را پر کرد و تمام آنچه را که از خودش می دانست به آنها هم گفت تا امتیاز هتل را هم بگیرد..

آلان هم پیش پای شما، یک گیفت کارت استار باکس خرید و رفت تو وبسایت و ثبتش کرد و بعد از صادقانه پاسخ دادن به  همه ی سوال ها، به امید اینکه روزی طلایی شود یک لاته خرید و سرکشید..

به سلامتی ممبر شیپ..

کلاً مگر آق پویا چه چیزی دارد که بخواهد پنهان کند..

باز هم گلی به گوشه ی جمال استار باکس و هالی دی این و آویس که به خاطر این چهار تا چیزی که از تو می دانند و اگر دوست خوبشان باشی ، شاید یک روزی یک چیزی مفتی به تو بدهند..

بعضی ها که هر چه بیشتر سوالهایشان را جواب می دهی..

- پویا !*

Monday, March 21, 2011

آق پویا در فرنگ - No.16 - نوروز هزار و سیصد و نود


آق پویا برای پایبند بودن به اصلوب سوم شخص نوشتن در این ستون، اینگونه نوشت :
می نویسم آبی شما بخوانید سرخ آبی.
منتظر موجش بودم که بیاید... برای همین دست به قلم نبردم. گفتم یا حسش می آید و یا بیخیال. امروز صبح اما ثابت کرد که کسی را چشم انتظار نمی گذارد.. آری موجش می آید. موجی که تورا انقدر بالا می برد تا همه ی این تل روزمرِّگی یا روز مَرگی که ساخته ای را یک جا با هم نگاه کنی. راجع به لحظه ای صحبت می کنم که یک آن احساس می کنی زیر پایت خالی شده و از دنیا دوری و هیچ کس جز تو نیست که... اگر بتوانی خودت را به آیینه برسانی، در آیینه بهتر می بینی.
تمام تلاشم در طول سال قبل این بود که این لحظه را با آسانی پشت سر بگذارم و خوشحالم که موفق بودم. این سالی که گذشت سال خوبی بود و به طرز مرموز و آرامی که در هیچ قابی جا نمی شود،  درد وجدان نگرفتم... رویاها را ولی باید بیشتر مراقبشان بود.
سال نو بر همه ی خوانندگان این وبلاگ مبارک.. به امید رونق بیشتر اینجا در این سال جدید..

- پویا !*
7sin

Sunday, January 30, 2011

آق پویا در فرنگ - No.15 - آنکه بر برف و یخ حمله ور شد

اصولاً این اشتباه هم مانند تمام دیگر اشتباهات آق پویا از همان گزاره ی غیر منطقی ساده شروع شد.. اگر شانس بیاورم  سخت ترین راه به ساده ترین راه تبدیل خواهد شد..  و اینگونه بود که بجای ایستگاه قطار در شرق به سمت ایستگاه اتوبوس در غرب به راه افتاد.. و نهایت اینکه امروز آق پویا حدود 40 دقیقه در برف تا زیر زانو و بوران و سرمای منهای بیست درجه مجبور به پیاده روی شد. ترسناک آنکه خیلی مجهز به این نبرد نرفته بود و ترسناک تر از آن اینکه دو ساعت قبل  از آنرا با یک دوست خیلی عزیز ، کار درست و درست کار مشغول بحث هنری بود و با مغزی آکنده از داستان و شخصیت و کمدی و تراژدی پای در این راه گذاشته بود..

اول خیلی به راه و سرمایش فکر نمی کرد.. سخت در دنیای خودش و غرق در صد سال تنهایی بود..  وقتی بیشتر فکر کرد که جز یک رد پا در برف هیچ چیز دیگری دور و برش نبود.. فکر کرد که مارکز هم همین قدر نامرد است و آدم را همین گونه آرام آرام می آورد و در وسط این چنین دنیایی ول می کند..  و چون که چکمه هایش پایش نبود، پایش را عیناً در آن جا پا ها می گذاشت. تنها خوشحالیش این بود که حداقل در آن برف یک چنین رد پایی هست.

رد پا را گرفته بود و به پیش می رفت. جلوتر رد پای یک خرگوش نیز اضافه شد. آق پویا با خودش فکر کرد که این خرگوش اگر یک جو شعور داشت حتماً پا هایش را مثل او و در همین جا پا های به جا مانده می گذاشت. در همین افکار بود که به نتیجه رسید که آن انسان اولی چه انسان وارسته ای بوده که چنین لطف بزرگی در حق بشریت کرده و نتیجه ی اخیر را به سرعت اینگونه رد کرد که قطعاً او هم مجبور بوده این راه را برود و عصر روز تعطیل نیامده تا جا پا برای یک دانشجوی بدون چکمه به جا بگذارد ..

به هر حال به راهش ادامه می داد و هنوز آن جا پا ها را یکی یکی و با دقت کپی می کرد و کفش هایش برفی نمی شد و فکر می کرد که وجود آن انسان اولیه  فارغ از ضرورت طی کردن این مسیر، در نهایت برایش موهبتی است. با خود گفت لابد حس خوبی هم داشته از این کار .. از به جا گذاشتن یک رد پا در سفیدی تمام .. شاید هم سخت بوده برایش .. و واقعاً چگونه می توان فهمید حس خوبی داشته یا حس خوبی نداشته.. مکثی کرد یک قدم بزرگ به راست برداشت و خود رد پایی را شروع کرد به موازات رد پای اول..

فکر کرد که مگر هدف رسیدن نیست ،  او هم دارد می رسد.. اما کاری را انجام می دهد که اگر چه کار جدیدی نیست ولی برای او و انسان اول تجربه ای یک سان بوده است.. شاید کمی دیرتر و شاید کمی سخت تر اما در نهایت آق پویا هم به خانه اش رسید ، اما رد پایی از خود بجا گذاشته بود و همین برایش کافی بود..

 -     پویا !*

Monday, January 10, 2011

آق پویا در فرنگ - No.14 -

آق پویا باورش نمی شود که این وبلاگ ساده چقدر زندگی اش را در فرنگ بهتر کرده است.. 
-    پویا !*

Friday, January 7, 2011

آق پویا در فرنگ - No.13 - هر که اینکار ندانست

آق پویا یک روزگاری سالی یک بار می زد زیر همه چیز و منکر می شد ، بی خیال دنیا و دار و ندارش می شد ، همه چیز را می ریخت دور ، بعضی وقت ها  غصه می خورد و می گفت که چی ... بعضی وقتها هم می خندید و اینرا می گفت... یک چند روز که می گذشت ، خودش با خودش می نشست و همه چیز را دوره می کرد ، آمال و آرزوها را ، رخش را ، امید را ... و کم کم دوباره بر می گشت به راه هدایت شدگان و تا سال بعدی کاری به کار این حرفها نداشت.
 کمی بعد تر ترمی یک بار اینجوری می شد ، بعد تر ماهی یک بار و بعد تر هفته ای یک بار. این روزها ولی هر روز منکر از خواب پا می شود... و تمام روز در حال دوره کردن آمال و آرزوها و رخش و امید است. آق پویا می ترسد که با این حافظه ی کوتاه مدت لعنتی تمام عمرش در حال دوره کردن بماند... ایراد کار کجاست !؟..
  
- پویا !*

Wednesday, December 1, 2010

آق پویا در فرنگ - No.12 - دربند


اگر جمعه ها -خیلی- رفته باشید دربند ، لابد آن تله سیژ کوچکی را دیده اید که از میدان دومی دربند ملت را می برد تا آن دوراهی اولی ،.. و اگر خیلی دربند نمی رفتید لابد ندیده اید که بعضی از جمعه ها از پنج صبح باز بود و دم درش غلغله بود و بعضی جمعه های دیگر تعطیل بود و دم درش مگس هم پر نمی زد . 

آق پویا با توجه به روحیه ی ورزشکاری بالا، علاقه به طبیعت و ارتفاع و در عین حال حس حسش نیست مفرطش ، بارها و  حتی وقت هایی که آنجا بسته بود ،وسوسه شد که به جای اینکه بکوبد و برود بالا، از تله سیژ استفاده کند.هر بار اما - بسیار تکرار شونده و بلا استثناء - با خود و رفقا می گفت که چه کسی ممکن است بیاید کوه و بعد با تله سیژ این یک ساعت اولش را برود بالا ؟ مگر آدمی که  کوه می آید عجله دارد ؟  و بی خیال قضیه می شد و بالا می رفت.

بعد تر وقتی به تابلوی قبر اُرس می رسید(و این جزئیات تنها برای زنده کردن خاطرات کسانی است که در مقطعی از زندگیشان به هر دلیلی خیلی می رفتند دربند) و مردم را می دید که دارند پیاده می شوند.. حس خوبی مبنی بر تلاش و موفقیت را برای بیست ثانیه تجربه می کرد. 

این اواخر او دیگر حتی از پنج شنبه شب کوه به آن تله سیژ فکر می کرد ..

اما این روزها که چیز های زیادی باید او را  به یاد تله سیژ اکثراً خراب دربند می انداخت تنها با دیدن این عکس از حسام یاد این نخستین تناقض کوهنوردی با زندگی صنعتی در روزهای جمعه افتاد.. و بدون دلیل برای بیست ثانیه حس خوبی مبنی بر تلاش و موفقیت را دوباره تجربه کرد.


 - پویا !*

Wednesday, November 17, 2010

آق پویا در فرنگ - No.11 -َ Anger

آق پویا امروز در فرنگ عصبانی شد. خیلی وقت بود که عصبانی نشده بود. یاد قدیمها افتاد که عصبانی می شد. یاد قدیم تر ها.
عجب عصبانیت دوست داشتنی ای بود این عصبانیت امروز.انگاری که با اخم خودش حال کرده بود. بر خلاف گونه های اخیر عصبانیتش ، بیشتر به موضوع فکر می کرد تا بیشتر عصبانی بماند.
آخر شب است.  آدم عصبانی دنیای عجیبی دارد . فکر کنم بیشتر عصبانیت ها از عجز است و از عدم توانایی است .این یعنی آدمی که عصبانی نمی شود آدم توانایی است. مثل پویای این چند وقت. پس چگونه عجز خوشایند است.. ؟
فکر کرد بنویسد شاید بعد ها روزی بخواند اینرا ..  روزی شاید مثل قدیم تر ها عصبانی شد..

- پویا !*

Sunday, October 24, 2010

آق پویا در فرنگ - No.10 - از توسعه متنفر است

آقا پویا نشسته و دارد تزش را مینویسد.  یکی‌ از خسته کنند‌ترین کارهایی که یک انسان ممکن است انجام دهد .. کنار پنجرهٔ بزرگ خانه ااش نشسته .. و رو به ایستگاه قطره شهری .. تنها چیزی که می‌بیند این است که آدمها رد میشوند .. عده ایی با قطار .. عدی ایی پیاده .. تعدادی هم با هلیکوپتر قرمز بیمارستان .. یکی‌ بیاید استخوان‌های آقا پویا را در فرنگ جمع کند  .آقا پویا -خیلی‌ منفعلانه- از توسعه یافتن متنفر است ..‌ای کاش همه همینی که بودیم، بودیم تا آخرش.
- پویا !*

Saturday, September 4, 2010

آق پویا در فرنگ - No.9 - اولین استفتا از آق پویا


آق پویا یک کاغذ سفید محکم و شق و رق را به گیره ی تخته شاسی اش آویخت ، خودنویسش را کرد توی شیشه ی جوهر ، پرش کرد و بیرونش آورد، دو قطره در گوشه ی پایینی سمت چپ کاغذ چکاند که در آخر به سبک آرتیست های دو قرانی این دور و زمانه ، در آن حوالی امضا کند و از گوشه ی بالایی سمت راستش اینگونه شروع به نوشتن کرد...
«دوست عزیزم سلام ،... خوبی ؟ در فرنگ جایگاه رشته ی عمران خوب است.»
همین ،..  هیچ چیز دیگری در جواب سئوال جایگاه رشته ی عمران در کانادا چطور است به ذهنش نرسید. آخر خود آق پویا هنوز مشغول تحصیلات است و وارد دنیای بی رحم کار و پول نشده که بداند که جایگاه رشته ی عمران در کانادا واقعاً چطور است .. اندکی فقط از این و آن شنیده ..  با خود فکر کرد که انشاالله که خوب است و این بنده ی خدا را راهنمایی الکی نکرده .. سپس نگاهی به آن دو قطره جوهر در پایین صفحه انداخت ، کمی مکث کرد و اینگونه ادامه داد ..
«از فرنگ اگر می پرسی جای خوبی است .. آدمهای قد بلند زیاد دارد و همه دارند از صبح تا شب کار می کنند که این چیز خوبی است. مردمش خیلی مهربانند و اکثراً کاری به کار کسی ندارند و سرشان به کار خودشان است .اکثراً خیلی زحمت می کشند تا بهترینی که می توانند باشند ، باشند .آخر هفته ها هر از گاهی یک آبجو بهت تعارف می کنند و لبخند می زنند و می گویند hey dude, whats up و تو هم به آنها لبخند می زنی و می گویی nothing آنها بلند می گویند nice.

بلدند محبت کنند و اگر بخواهنند محبت کنند ، محبت می کنند و اگر نخواهند محبت کنند محبت نمی کنند و خلاصه خیلی دنبال محبت کردن با مانع و به صورت L shape و این جور کارها نیستند چون احتمالاً اصلاً حوصله اش را ندارند. دلشان که برای هم تنگ می شود تلفن می زنند و صبر نمی کنند تا آنکه دلشان برایش تنگ شده به آنها تلفن بزند. از صبح تا شب دنبال یاد گرفتن لغات سخت سخت و حفظ کردن اسم کارگردان ها نیستند .شب ها در چت روم های ناکجا آباد دختر بازی نمی کنند ، می روند یک کلابی جایی دختر بازی می کنند .با خودشان رو راست اند و خودشان  را گول نمی زنند و این بهترین اخلاق اهالی فرنگ است .خلاصه فعلاً از من داشته باش که جایگاه انسان در اینجا ،جایگاه خوبی است .. »
نقطه ی آخر را محکم تر گذاشت و در بالای دو قطره جوهر نوشت..
پویا !*

Sunday, June 6, 2010

آق پویا در فرنگ - No.8 - حکمت مطلقه


آق پویا امروز را انصافاً آن طوری که باید کار نکرد و به جایش کلی اطلاعات جدید درباره ی مارکسیسم بدست آورد. زندگی نامه ی داستایوفسکی را نگاهی انداخت و pdf  کتاب Notes from the Underground  را دانلود کرد که احتمالاً هیچ وقت نخواند ، کلی آهنگ جدید درhype machine  گوش کرد و کلی گروه جدید شناخت. اما این پیپر لعنتی را به هیچ جای قابل توجهی نرساند .
یک ساعت پیش بود که از غم کم کاری به فغان آمد و با خودش عهد کرد که تا وقتی مقاله ی فوق الذکر را تمام نکرده پلک بر هم نگذارد و از آن موقع تا الان هم سایت های بیش از چهار پیتزا فروشی را به دقت بررسی کرده تا خیلی وقتش برای درست کردن شام هدر نرود.

این چه حکمتی است که وقتی دل آدم به کاری نرود خدا هم خودش بیاید بگوید بشو نمی شود نمی دانم ، بگذریم..

در همین افکار بود که خودش برایش از همه ی این عوالم جالب تر شد، کمی متحول شد و فکر کرد تا آدم خودش را دارد که روی خودش اکسپریمنت ران کند، چرا... . تصمیم گرفت تا ساعت به ساعت بنویسد ببیند کجای کارش لنگ است. همین طوری بود که از هر ساعت 15 دقیقه کار می کرد ، 15 می نوشت و 30 دقیقه هم در احوال خودش تفکر می کرد.

فردای آن روز ساعت 12 در حالی که ساعتی 15 دقیقه کار کرده بود و چندین وبلاگ جدید راجع به مدرنیزم و مینیمالیزم که هیچ ربطی به هم نداشتند کشف کرده بود، یک آن به خودش آمد که چهار ساعت بیشتر تا پایان مهلت تحویل پیپر نمانده. با یک حساب سر انگشتی به نتیجه رسید که اگر اینگونه پیش برود تا چهل ساعت دیگر هم تمام نمی شود. این را که فهمید کمی متحول تر شد .

ساعت چهار gmail پیغام داد که email شما با موفقیت راهی شد. حالا آق پویا مانده بود و یک log از تمامی افکار مربوط و نامربوطی که طی یک شب در ذهنش گذشته بودند. نگاهی به برگه های مربوطه انداخت ، فکر کرد که چه سر سختانه باید بخواهی وقت را بکشی که همچین چیزهایی بعدش به جا بماند ، روی صورتش نه ، اما انگار ته دلش لبخندی نقش بست و با خود گفت ،  آدم وقتی دلش به کاری نرود..

پویا !*

Wednesday, April 28, 2010

آق پویا در فرنگ - No.6 - اسباب کشی

آق پویا آن روزی که به فرنگ آمد دو چمدان داشت و همین . اما امروز همان دو چمدان را دارد بعلاوه ی ده کارتون خرت و پرت و... امروز که کلید خانه ی قدیم را تحویل داد با خود فکر کرد که ...
 
اسباب کشی از بزرگ ترین خود پالایی هاست ... تا زمانی که اسباب کشی نکنی از روابط خودت و دنیا اطلاع درستی نداری . وقتی که اسباب کشی می کنی تازه همه ی تعلقاتت را احساس می کنی. مثل نخ هایی که از تو به دنیا متصل شده اند . نخ هایی که خیلی وقتها به هم انقدر گره های کوری خورده اند که ترجیح می دهی وارد باز کردنشان نشوی و سریع می گذاریشان توی کارتون و یا همه شان را باهم می بری . و بعضی وقتها هم نخ های قدیمی و خاک گرفته ای که آرام و تنها ، یک سرشان به گوشه ای از گذشته ات رفته ، آنهایی که می نشینی و کمی بهشان فکر می کنی و از وجودشان..

- پویا !*                                                 ه

Friday, January 8, 2010

آق پویا در فرنگ - No.2 - اتوبوسی به نام هوس

پس از مشخص شدن مقصد و زمان و غیره ... این بار علی رغم مخالفت جمیع صاحب نظران و طی یک اقدام چریکی 1 تصمیم به انتخاب اتوبوس به عنوان وسیله ی نقلیه گرفتم . اگرچه که سفر با اتوبوس از کلگری تا ونکوور 15 ساعت طول می کشد ، اما دلایل من آنچنان محکم بود که تا دیدن اولین گروه به اصطلاح "هوم سیک" در صف ورود به اتوبوس من را کاملاً متقاعد و مصمم نگه داشته بود.

از جمله ی اون دلایل می توان ؛ دیدن جاده و شهرهای اطراف ، داشتن 15 ساعت وقت برای فکر کردن به هزار و یک فکر عقب مانده (که انصافاً عالی بود) ، شناختن مردمی که اینجوری مسافرت می کنند ، بررسی گزینه ی اتوبوس برای تابستون که قراره برم آمریکا .. و البته صرفه جویی در مصرف پول ، را برشمرد نقطه

اکنون که نگارنده این سطور را می نگارد در اتوبوس نشسته و اتوبوس حرکت نمی کند ، ساعت 7:30 صبح کلگری است و هوا هنوز تاریک است ، "بک پکر" های کِبکی دو ردیف جلوتر دارند بلند بلند فرانسوی صحبت می کنند و آق پویا از این که هیچ نمی فهمد که چه می گویند احساس آرامش می کند. او با خود زمزمه می کند Such a lonely day , and its mine و به سلیقه ی خود و برو بکس سیستم درود می فرستد.

اتوبوس راه افتاد..


- پویا !*

----------------------------------------------------------------

الان که تمام شده این سفر ،اینجانب بالا تر از 8 ساعت استفاده از اتوبوس را در هرگونه مسیر بهمن گیر به شدت توصیه نمی کنم !*

1 به قول دوستی ...

Wednesday, December 23, 2009

آق پویا در فرنگ - No.1 - روش جدید طبخ چایی


اصولاً قوری پدیده ی سختی هست . اکثر اوقات که داغ است ، بعد هم که می خواهی چایی را بریزی اگر از یک زاویه ی خاصی زیاده روی کنی از این ور و آن ورش می ریزد بیرون. از شستن و خالی کردنش هم دیگر نمی گویم . به همین منظور اینجانب تصمیم گرفتم تا یکی از کشفیات علمی اخیر خود را بدینوسیله در اختیار جهانیان و بلاخص آن دسته از دانشجویان عزیز مقیم غربت که به شدت از این مشکل رنج می برند بگذارم !

وسایل مورد نیاز : آب جوش ، چایی و یک عدد از این لیوان هایی که گرم نگه می دارد همه چیز را !

لابد الان با خود می گویید که خوب این که معلوم است ، آب جوش و چایی را می ریزی اون تو ، صبر می کنی تا دم بکشد ! اما نه !!! قضیه بمراتب پیچیده تر است ...

اول باید چایی را بریزی داخل لیوان ،..

بعد کمی آب جوش به آن اضافه کنی ،.. تا اینکه یه کم روی آنرا بگیرد !

بعد در لیوان را می بندی . و 5 دقیقه صبر می کنی .. (300 میسیسیپی )

سپس درب لیوان را باز کرده و لیوان را تا خرخره پر می کنی و به سرعت درب را می بندی !

5 دقیقه ی بعد چایی شما حاضر است ..

و این بود جدیدترین نتیجه ی تحصیلات و تحقیقات آقا پویا در فرنگ ..

- پویا !*