...هد بند آبی اش را به سرش کرد و از خانه بیرون آمد و شروع کرد به حرکات کششی. کمی راه رفت و کم کم شروع به دویدن کرد. در همان حال دویدن ام پی تری پلیرش را از جیبش بیرون درآورد و گذاشت روی شافل و گوشی هایش را در گوشش گذاشت. معلوم نبود چه آهنگی دارد گوش می کند ولی انگار سرعتش بیشتر شد. ته کوچه که رسید به چپ پیچید و از کادر بیرون رفت...
Showing posts with label آخرین باری که دیدمش. Show all posts
Showing posts with label آخرین باری که دیدمش. Show all posts
Sunday, January 23, 2011
Wednesday, December 22, 2010
آخرین باری که دیدمش - No.2
...بند کفشهایش را بست ، کلاهش را سرش گذاشت ، دست کش هایش را دستش کرد و شال گردنش را هم به دور گردنش پیچید. سپس از در خارج شد ، در را پشت سرش بست و به زحمت قفل کرد. به راه افتاد که برود به ایستگاه . در میانه ی راه بود که اتوبوس را دید که از دور که به سمت او می آمد ،.. اتوبوس ساعت 9 را میس کرده بود. مکث کوچکی کرد و فکر کرد که برگردد و یک ده دقیقه ای در خانه بماند ، به هر حال اتوبوس بعدی ساعت 9:30 می آمد. اما منصرف شد و به راهش ادامه داد. به ایستگاه که رسید سیگارش را از جیبش درآورد ، دستکش دست راستش را هم کند ، یک نخ از جعبه درآورد و گذاشت گوشه ی لبش و منتظر شد تا شاید یکی بیاید که بتواند از او فندک بگیرد. چند دقیقه بعد اتوبوس آمد...
- پویا !*
Thursday, December 16, 2010
آخرین باری که دیدمش - No.1
آدم درست وقتی که کار دارد هزار جور فکر و خیال باهال به سرش می زند و این چیز جدیدی نیست ، 900 تا را فراموش می کند و 99 تا را به خاطر می سپارد تا وقتی کارش تمام شد حالش را ببرد. اما تنها و تنها یکی از هزار تا انقدر برایش ممکن است جالب باشد که به کار بگوید تفریح دارم و نیم ساعت کارش را تعطیل کند تا تکلیفش را معلوم کند.. بگذریم ..
این بخش مکانی است تا تمرین نویسندگی کنم (کنیم – در اینجا هر کسی می تواند بنویسد) .. نوشته های اینجا قول داده اند که از یک پاراگراف بیشتر نشوند و به جز اینکه نوشتن کار جالبی است.. در آخر هیچ پیام خاصی را برای مخاطب غیر متوهم نداشته باشند..
- پویا !*
Subscribe to:
Posts (Atom)