Showing posts with label برگ‌هایی‌ در باد. Show all posts
Showing posts with label برگ‌هایی‌ در باد. Show all posts

Sunday, February 3, 2019

برگ‌هایی‌ در باد - No.10 - مرگ با تی بگ آغاز می شود...

جایی در آنسوی طبیعت، جایی در آنسوی این فرار بزرگ، من و تو جاودانه به هم رسیده ایم.

این را سیمین برایش در کارت تبریک تولد سی سالگیه اش نوشته بود. محمد علی معتقد بود تنها راه زنده ماندن، نوشتن است. همه چیز از بین میرود، ولی نوشته ها زنده می مانند. فیلم و عکس حتی، آنها هم از واقعیت جدا می شوند و میمیرند، خیلی هایشان اصلا از واقعیت جدا خلق شده اند. اکثر عکسهای دنیا لبخند هایشان الکی است. نوشته ها اما به ندرت الکی هستند.  نوشته ها زنده می مانند. نوشته ها مهم می مانند، چون مهم خلق شده اند. نوشته ها مهمند، پس هستند.

اینها را به سیمین هم می گفت؛ می گفت مسئله بودن یا نبودن نیست، مسئله مهم بودن است. و مهم نیست برای چه کسی یا کسانی مهم باشی، مهم این است که حداقل برای خودت مهم باشی. و اگر مهم نبودی، پس نیستی.  و تاکید می کرد که "تی بگ" همانا مهم ترین نماد مهم نبودن است. و سیمین با لبخند تایید می کرد که آری مهم نبودن از تی بگ شروع می شود.


یکبار ولی سیمین پرسید، بعدش چی، بعد از اینکه برای خودت مهم بودی چی. محمد علی کمی فکر کرد و گفت که بعد از خودت باید برای سیمین مهم باشی، خندید و اضافه کرد که این برای همه ی آدم های دنیا صدق می کند. سیمین خندید و نگاه عجیب همیشگیش را تحویل داد، که بس کن. محمدعلی اما گفت: در دنیای من اینطوریست.

Sunday, November 25, 2018

برگ‌هایی‌ در باد - No.9 - آخرین پاکت، آخرین نخ...


از وقتی ساعت ها را عقب کشیده بودند خورشید صبح ها  به زور از خواب بیدارش می کرد، می خواست دوباره بخوابد اما کمر درد لعنتی نمی گذاشت. تنها امیدش به سیگار ناشتای دم صبحش بود. دکتر گفته بود که سیگار کمر دردش را بدتر می کند؛ دروغ گفته بود. 

 صبح ها که از خواب بلند می شد، یک نخ از سیگار بهمن کوچکی که از ایران برایش آورده بودند را با بدبختی از پاکت مچاله شده در می آورد. دستش را مشت می کرد و سیگار را محکم در مشتش نگه می داشت. تا کم کم که چشمهایش باز می شد و لیوان آب را در گلدان خالی می کرد، سیگار هم کمی نم کشیده باشد. بعد می رفت در بالکن و زیر لب می گفت: آتش... و آتش می کرد.

سیگار در وجودش یک دالان درست می کرد؛ تا قطار همه ی غم های دنیا از آن دالان رد شود، بگذرد و برود... قطار که رد می شد، به خورشید نگاه می کرد و نفس عمیقی می کشید. با خودش می گفت یک روز دیگر هم می جنگم و روزش را آغاز می کرد.

امروز اما این آخرین نخ بهمن بود، از فردا قطار هر روز صبح با سرعت به او میخورد، از رویش رد می شد، خوردش می کرد و استخوان های تکه تکه اش را پخش بر زمین می کرد.

باید می رفت تا سیگار خارجی بخرد، سیگار خارجی را اما قیلا امتحان کرده بود، خوب دالان درست نمی کرد، به سرطان و هزار بدبختیه دیگرش نمی ارزید.




Thursday, November 10, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.8 - امشب من را از مرز رد کن



تلویزیون ، کامپیوتر و همه ی چراغ ها را خاموش کرد.  چشمانش را بست و شروع کرد به نفس کشیدن.
از استرس خسته بود. از دلهره، از آدم بودن. به همه ی آن نفهم هایی که رفتند و رای دست راستی دادند حسودی می کرد. از این مسابقه ی آدم بودن متنفر بود. یک عمر بود که آدم بود و دیگر شک کرده بود که شاید آدم بودن اینی نبود که به او یاد داده بودند. خوشحال بودند و پر امید و انرژی. شاید نفهم نبودند. شاید او نفهمیده بود.

فکر می کرد که آخرین بار کجا همه چیز خوب بود. اما هرچه فکر می کرد چیزی یادش نمی آمد. به عکس سیمین خیره شد. از وقتی سیمین مرده بود، یک عکسش را کنار تلویزیون گذاشته بود. از سیمین هم خسته بود. سیمین چه راحت آدم بود. محمد علی راحت آدم نبود. ویسکی را دوست داشت چون آدم بودن را راحت می کرد. سیمین لب به ویسکی نمی زد. سگ ها را دوست داشت چون راحت سگ بودند. سیمین از سگ متنفر بود. یادش بخیر قدیم ها که ارباب زنده بود. اسم سگش را گذاشته بود ارباب. می خواست به آدمها اعتراض کند. اما ارباب اصلا در قید و بند این مسایل نبود. برای خودش راحت سگ بود.

محمد علی انسان موفقی بود. با خودش فکرکرد بعد از این همه کار و کمک و ساختن، بعد از اینهمه داستان؛ حالا چی. اینهمه هرج و مرج چه جایی برای کی باقی گذاشته. مغزش داشت فوران می کرد و دنیا یش غروب. از صدا ها متنفر بود. شاید همه ی این ها یک اشتباه ساده بود. آری همه اش اشتباه بود. از اولین باری که تصمیم گرفت آدم شود دیگر راحت آدم نبود.

نفس عمیقی کشید. همه ی اینها که در مخش می گذشت را رها کرد. خوب می دانست دنیا مزخرف تر از این است که انقدر در پیچ و تابش بتابی. صدای بوق و شادی جماعت دست راستی از پنجره می آمد. به باختن خرسند بودند. رفت سراغ ویسکی اش و زیر لب جمله ی همیشگی اش را گفت : 

- فقط امشب من را از مرز رد کن.

Saturday, October 1, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.7 - سقوط

سقوط وقتي كه مي كني سر مي شوي
سيمين محمد علي را برداشت ، ساعت مچي اش را نگاه كرد.. صبر كرد.. پنجاه و هفت.. هشت.. نه.. شصت،
رهايش كرد..

منتظر ماند تا صداي برخورد محمد علي را به زمين ، آب، يا هر چيز ديگري كه در نهايت آن ابهام است بشنود و عمق فاجعه را اندازه بگيرد.

امروز، سالهايت كه محمد علي دارد سقوط مي كند.

Monday, June 13, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.6 - ته اقیانوس

و سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین ظهور زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین پرنده بود

محمد علی که می دانست یکی از بی معنی ترین جمله های زندگی اش را چند روز است که تکرار می کند، هر چه فکر می کرد نمی فهمید چرا این جمله انقدر به او آرامش می دهد. درخت، پرنده، پرواز، سکوت، ظهور، زادگاه، آسمان خراش؛ هیچ کدام جواب سئوالش نبود. اما در عین ناباوری؛ سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود. با خود گفت، انقدر زمزمه می کنم تا معنی اش را بفهمم. در دفتر کوچکی نوشت: و سکوت، نخستین پرنده بود. دفتر را سیمین به او هدیه داده بود. ه

ه
از مهم ترین ایده های محمد علی ، تمایل به تکامل در همه ی مسیر های ممکن بود. تکامل در مفهوم داروینی اش اما. محمد علی از همان علوم سوم دبستان تکامل را دوست داشت. هر بار که فکر می کرد همه ما همان پلانکتونی هستیم که میلیون ها سال پیش تصمیم گرفت آدم شود، ذهنش به دالان پر پیچ خم و بی انتهایی می رفت و سرمست و بی جواب تر باز می گشت. سالها پیش در دفتر ایده هایش نوشته بود:
ه
 

میلیونها سال پیش که پلانکتونها شروع به نفس کشیدن کردند. ناخواسته خود را در برابر سئوالی بزرگ یافتند. و این اصلا عادلانه نبود؛ این که اولین تصمیم زندگی آنها مهم ترین و بی بازگشت ترین تصمیم زندگی آنها باشد. و اینگونه شد که از میان آنها یکی آدم شد، یکی پرنده شد و یکی هم که فهمید تا همین جا هم زیادی آمده، برگشت. و این اولین تصمیمی بود که بشر تا ابد افسوس آن را خواهد خورد. از همین روست که هربار این تصمیم را در ناخودآ گاه خود دوره می کنی، خاطره ی محوی از آن روز وجودت را سرشار می کند. گویی تمام وجودت می خواهد پرنده شوی، یا با تمام وجودت می خواهی آن جمله را نگویی، یا نگفته باشی و یا اینکه اصلا برگردی به ته اقیانوس. این فرضیه را که متاسفانه هیچ راهی برای اثباتش وجود ندارد، "تمایل به تکامل در همه ی مسیر های ممکن" نام می نهم.  ه

چند روز گذشت و هنوز هر روز با خود زمزمه می کرد

و سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین زادگاه بود
و سکوت، مرگ پرنده بود

عصر روز پنج شنبه، سوار بر قایق تفریحی کوچکش، دفتری کوچکی را که سیمین به او هدیه داده بود را به اقیانوس انداخت.
ه

Friday, May 25, 2012

برگ‌هایی‌ در باد - No.5 - ای مرگ بر تنهایی


تنهایی مثل همه چیزهای بد دو لبه دارد. مثل چاقو که هم میوه پوست می کند هم آدم می کشد. یعنی هم خوبی دارد هم بدی. هم نیمه ی پر دارد هم خالی. مثل وقتی که دوست چندین ساله ای که بارها تو را برادر خطاب کرده بود، شش ماه است که احوالت را نمی پرسد. یا اینکه وقتی بعد از خرید از بقالی با سه کیسه ی سنگین تنها به سمت خانه قدم می زنی. اینها همه مثل تنهایی هم نیمه خوب دارد، هم بد. یک خوبی تنهایی این است که مغزت را باز می کند، تا خوبیهای بیشتری برای تنهایی پیدا کنی و اینگونه است که تنهایی از همه ی چیزهای بد دیگر بهتر است. هر چه که نباشد، تنهایی مسبب اکثر آثار هنری است. تا جایی که هنرمندان خود را تنها می کنند تا چیز بنویسند. تنهایان اما... هیچ کس خوب نمی داند که تنهایان چه می کنند.

محمد علی جایی در دفترش نوشته بود که یکی از خوبی های تنهایی این است که برای متوهم شدن مقدار ماده ی توهم زای کمتری لازم است. آدم تنها استعداد زیادی برای متوهم شدن دارد. البته این تئوری محمد علی مانند اکثر تئوری هایش به هیچ وجه قابل اثبات نبود. جدا از اینکه خیلی سخت می شود توهم را اندازه گرفت، پیدا کردن آدم تنها به میزان لازم برای اثبات این تئوری عملا امکان پذیر نیست. چرا که بنا به تعریف، وقتی که تنهایی، کسی از تنهایبت خبر ندارد. 

تنهایی برای محمد علی اما، مانند خشکسالی بود. همیشه آمده بود و رفته بود. دوست و معشوقه و هم بستر، همه با هم می آمدند، چندی می ماندند، و با هم می رفتند. تا این خشکسالی اخیر. این خشکسالی اخیر داشت وارد سال سومش می شد و جز هاشم که پای تلفن آواز می خواند و قاه قاه می خندید، خبری از پایانش نبود. هاشم می گفت هر چیزی که تو را نکشد، قوی ترت می کند. اما ذهن های متوهم هر دویشان نمی توانست آبرومندانه برای خشکسالی نیمه ی پر لیوان را پیدا کند. خشکسالی انگار بر خلاف تنهایی هیچ خوبی ای نداشت.

تا روزی که سمین آمد. محمد علی می دانست که خشکسالی اخیر متوهمش کرده اما این خود سیمین بود. محمد علی بوی سیمین را خوب یادش بود. در را که باز کرد با اشتیاق در آغوشش گرفت. فشارش داد، آوردش روی مبل، با هم غلت زنان روی مبل گل و گردن هم را شروع به بوسیدن کردند. اشکهایش بی اختیار در آمد. سیمین هم گریه می کرد. در چشمانش نگاه کرد. خودِ خود سیمین بود. سیمین گفت: آمدم که دیگر بمانم. محمدعلی گریه می کرد. گفت دیگر بمان. گفت نرو دیگر. همین طور نگاهش می کرد. موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد، چشمانش همان برق همیشگی را داشت. محمدعلی با خودش فکر کرد که این خشکسالی طولانی ارزشش را داشت، ولی چرا؟ که ناگهان پدرش از اطاق آمد بیرون. پدرش لباس زیر سفید شل و ولش را پوشیده بود. و تنها شورت به پا داشت. محمدعلی شک کرد که لابد توهم زده است. مادرش هم آن گوشه ی اطاق بود و با نگرانی داشت نگاهشان می کرد. پدرش با عصبانیت گفت پسرم گول این دختر را نخور، من این زکریا ها را می شناسم، این پدرش کلی پول از شهرداری دزدیده و برده در کره ی جنوبی سرمایه گذاری کرده... محمد علی یک نگاه به سیمین کرد. سیمین با گریه فریاد زد به خدا بابام دزدی نکرده... محمد علی اما با خود گفت اصلا فامیلی سیمین که زکریا نبود. باز به سیمین نگاه کرد، داد زد بابا برو بیرون. پدرش با همان زیر پیرهنی و شرت  همیشگی رفت و شروع کرد باغچه را آب دادن. سیمین ولی همان شلوار جینی که با هم پاچه هایش را بریده بودند تا شلوار کوتاه شود پایش بود. گفت سیمین نرو، یادت هست با هم می رفتیم دم سد قدم می زدیم. نرو، بیا برویم دم سد... سیمین را محکم در آغوش گرفت. فشارش داد... که ناگهان از خواب پرید.

محمد علی در دلش گفت ای لعنت بر تنهایی، بجنگ با تنهایی... آب دهانش را غورت داد، گلویش مزه ی اشک گرفته بود. سالها بود که هر وقت خواب هم را می دیدند به هم پیام می داندند که دیشب خوابت را دیدم، و امیدوارم که سلامت باشی. اما یادش آمد که سیمین دیگر نیست. نکند سیمین قبل از رفتنش گرفتار خشکسالی شده بود ؟

ای مرگ بر تنهایی.