Showing posts with label Naqsh / نقش. Show all posts
Showing posts with label Naqsh / نقش. Show all posts

Sunday, August 17, 2014

نقش - No.7 - شب پر است از دو راهي تكرار و آزادي

چشمانت را مي بينم
از پشت دود
و از وراي توهم
از پشت نم كشيده ي نيمه شب شمشاد
و همه ي كوچه هاي خيس

در دستانت چه داري كه اينگونه با اطمينان بازي مي كني

بدان كه اين معامله
آغشته است به خون
و به پرواز
و لرزش تك تك امواج

و شب پر است از دو راهي تكرار و آزادي

در پشت پنجره ي چشمانت چه پنهان كرده اي

آري پرواز يگانه موهبت خدايگان است

تو در دستانت چه داري
كه اينگونه با اطمينان بازي مي كني

Tuesday, March 15, 2011

نقش - No.6 - میان من و تو یک تاریخ فاصله است


او می گوید، میان من و تو یک تاریخ فاصله است..
تاریخی که در آن تو مرا می زدی ، تاریخی که در آن من از آن تو بودم همچون فرش خانه ات. تاریخی که جدایی حق تو بود و تمکین حق من. تاریخی که مرا سنگ سار می کردند و تورا تحسین. تاریخی که نگاه از آن تو بود و گناه از آن من. تاریخی که همه اش تو بودی. او می گوید ، نه ما هیچ وقت برابر نبوده ایم.
آن یکی می گوید، میان من و تو یک تاریخ فاصله است..
تاریخی که در آن تو کوپن روغن داشتی و من  ترکش بمب. تاریخی که شهر تو آرام بود و شهر من آشوب. تاریخی که تو مرا می راندی از خود و من هم. تاریخی که پسران همسایه مان را اعدام می کردند و تو جک می گفتی و آنها می خندیدند. تاریخی که من به زبان مادری تو درس می خواندم و تو نیز به زبان مادری تو. آن یکی می گوید، نه ما هیچ وقت برابر نبوده ایم.
من می گویم، میان من و تو یک تاریخ فاصله است..
تاریخی که در آن من نمی دانستم تو را و بودنت را. تاریخی که در مدرسه مرا یاد داده بودند که تو نیستی و تو را هم.
امروز اما می دانیم هستی. و وجودت را دوست داریم. امروز می دانیم که بدون تو من نیستم و ما نیستیم. من می گویم بیا تا امروز دستان هم را بگیریم تا فردا فرزندان من و تو بدانند که یکسان آزاده اند.
من می گویم، بیا تا طرحی نو در اندازیم. من می گویم بیا تا دست در دست یکدگر دهیم به مهر ، میهن خویش را کنیم آباد.

Saturday, September 5, 2009

نقش - No.5 - واقعیتی که هنوز زنده است..


Attention , attention . This is the fire alarm
Fire has been reported in the building
please leave the building immediately

این جملات آژیری است که در ساختمان خوابگاه ، روزهای اول هر ترم ، حول و هوش ساعت 5 صبح به صدا در می آید و همه را از خواب می پراند ، یک مانور آزمایشی آتش گرفتن ساختمان است  ، برای من که متولد سال 63 هستم یعنی ترک کردن رختخواب در گرانبها ترین ساعات خوابم ، و رفتن به بیرون از ساختمان برای نیم ساعت و بد و بیراه گفتن به این رسوم مسخره ی اینجایی ها ، اما برای دوستانی از من که تنها چند سال از من بزرگترند ، یاد آور جنگ است .
دو هفته ی پیش یعنی یک هفته قبل از هفته ی دفاع مقدس در کانادا – اینجایی ها هم دارند – روزی یک دانشجوی کرد ایرانی که در عراق بزرگ شده بود و دوران جنگ را آنجا بود ، به آفیس ما آمد تا از حمید خان که حل تمرینشان باشد ، سئوالاتی بکند ، من سرم مشغول فیس بوک خودم بود که حمید به من معرفی اش کرد و گفت که او ایرانی است و او هم داشت توضیح مختصری می داد که فارسی می فهمد ولی سختش است صحبت کردن که کم کم متوجه شد که با پای خودش به کجا آمده،... و من هم که هر وقت فیلم جنگی می دیدم این سئوال به ذهنم می آمد که عراقی ها هم لابد از این فیلمها دارند و آنجا دیگر ایرانی ها قاتل و جانی بالفطره هستند، امانش ندادم و یک ساعتی سئوال پیچش کردم.
سئوالهای زیادی پرسیدم راجع به جنگ و غیر جنگ ، مثل کشور مستقل کردستان و این که کردها ماجرای حلبچه را چگونه می بینند و مثل خلیج فارس یا عربی ، اما مهمترین پاسخی که گرفتم این بود که سنی های عراقی ایران را مسبب اصلی جنگ می دانند، و اینکه اگر مثلاً یک روزنامه نگار ایرانی در یکی از محله های سنی نشین عراق بگوید من ایرانی ام ، تکه بزرگه اش گوشش خواهد بود ؛ در صورتی که همه ی ما برایمان واضح است که این سرنوشت یک عراقی در ایران نیست . حالا چقدرش بخاطر جنگ است ، چقدر بخاطر ایرانی بودن و چقدر بخاطر شیعه بودن ، دیگر خدا می داند،...  بگذریم..
آنچه بر سر ما آمده در این جنگ خیلی بیشتر از آنی است که من بتوانم بگویم . من به جز یک صحنه از رفتن/فرار کردن به شمال در موقع بمباران در آن پژو 504 قدیمیمان، هرچه سعی می کنم چیز دیگری یادم نمی آید. فقط می خواهم بگویم که برای امثال من هم جنگ واقعیتی زنده بود .
تا بود فیلم های قهرمان ساز جنگ بود... مهاجر را هیچ وقت فراموش نمی کنم... یک فیلم دیگر هم بود که شبانه غواصان حمله می کردند به پادگان عراقی ها و رادار هایشان را از کار می انداختند  که اسمش یادم نیست . عملیات اچ 3 هم که همیشه جالب بود. بعد کم کم داستانهای بعد از جنگ مطرح شد ، از کرخه تا راین ، آژانس شیشه ای و و و ... و بعد تر هم که نسل دومی ها قربانی جنگ می شدند، مثل به نام پدر. ( خدا پدر حاتمی کیا را بیامرزد  )
آنچه مهم است و شاید از فواید آزادی ،این است که تا آنجا بودیم ، بار سنگین منتی را بر دوش احساس می کردم (یم) که نمی گذاشت به جنگ فکر کنم . احساس می کردم جنگ هم مثل زیارت عاشورای صبحهای دوشنبه در مدرسه است ، می خواستم اصلاً نباشد . گرچه که این اواخر بهتر شده بودیم همه ، و کم کم به آنچه گذشته بود احترام می گذاشتیم ، آن هم بخاطر همین فیلم سازانی بود که زحمت می کشیدند. اما هنوز افتخارمان نبود که این همه ایرانیان غیور ، جانهایشان را در کف دستشان گذاشتند و رفتند و در جنگی که هشت سال – به هر دلیلی – طول کشید ، از وطنشان دفاع کردند. شاید پدرانمان افتخار می کردند به دوستان شهیدشان ، اما ما مفهوم شهادت اصلاً برایمان مهم نبود. حال چقدر به وقایع اخیر ربط دارد ، نمی دانم ، اما خوشحالم از اینکه احساس می کنم اکنون می فهمیم و ارزش قائلیم و افتخار می کنیم .

می گویند اگر هموطنان نواحی مرزیمان نبودند صدام همان پنج روزه ایران را می گرفت، می گویند اگر نیروی هوایی ایران نبود خدا می داند که چه می شد ، می گویند جنگ می توانست زودتر تمام شود ، می گویند نیم میلیون نفر بخاطر هیچ کشته شده اند ، می گویند بعد ازعملیات فاو اول مشخص بود که ایران  در فاو دوم شکست می خورد اما عقب نشینی نکرد ، می گویند از آن لشکری که در جزیره ی مجنون می جنگیدند ، حتی یک نفر هم باقی نمانده که بگوید چه گذشته . ویکی پدیای فارسی به نقل از منبعی تلفات عملیات موفق طریق القدس را که منجر به آزادی شهر بستان شد ، 8500 عراقی گزارش داده ، اما صفحه ی انگلیسی آن به نقل از منبع دیگری 6000 ایرانی و 2500 عراقی گزارش داده و هزار و یک حرف و حدیث دیگر که تاریخ بی صبرانه منتظر است تا تکلیفشان را معلوم کند.اما تنها حرفی که من متولد 63 با اطمینان می توانم بگویم ، این است که به همه ی آنهایی که برای وطنم جنگیدند افتخار می کنم و از آنهایی هم که وطن دغدغه یشان نبود متشکرم.



(graphic matter)


Friday, September 4, 2009

نقش - No.4 - شطرنج

چند وقتی است صبح ها که از خواب پا می شوم شطرنج بازی می کنم ! می روم زیر آب جوش را روشن می کنم و بعد تا آب جوش بیاید می روم در Yahoo و با یک آدم از همه جا بی خبر تر از خودم شطرنج بازی می کنم . مغزم را اول صبحی باز می کند و تجربه نشان داده که بازدهی را بالا می برد . بگذریم ...
هفته ی پیش بود که شکست سنگین/زیبایی خوردم ! کلاً کم نمی بازم ، اول صبح هم هست و سلول های خاکستری تا تک تک از خواب بیدار شوند طول می کشد . اما این یکی خیلی برایم جالب بود.
در اواسط بازی که زمین خلوت تر شده بود ، طرف ترکیبی به صورت این طرح زیر ساخت ، ترکیبی از یک سرباز و یک فیل که خیلی جالب بود . اسب نداشت ، اسب را من گذاشتم که بگویم اینجا که آن به درد نمی خورد . فقط فیل و سرباز بود و علی رقم همه ی تلاشهایی که من کردم، این دو مهره اش تا آخر بازی حرکت نکردند ، همان جا که بودند ، ماندند و خوش بودند !

خیلی سعی کردم در روزهای بعد که مشابه اش را بسازم اما آسان نبود ، نمی گذاشتند ، حتی با حرکات انتحاری به فیل و سربازهای من حمله می کردند . فکر کنم که این شطرنج باز های معلق در Yahoo این را خوب می دانند که یک فیل و سرباز خیلی خطرناک تر از جمع تک تکشان است ..


Thursday, September 3, 2009

نقش - No.3 - انتخاب


"شکارچیان میمون در هندوستان از روش فریب آمیزی برای شکار میمونها استفاده می کنند ، آنها نارگیل را سوراخ می کنند و درون آنرا شیرینی می گذارند. سوراخ به اندازه ای است که دست خالی میمون از آن عبور می کند ، اما به اندازه ای نیست که مشت پر میمون از آن بیرون بیاید. سپس نارگیل را به زمین میخکوب می کنند و صبر می کنند تا حیوان بیاید ،... میمون که از راه می رسد برای بدست آوردن شیرینی ها دستش را درون نارگیل می کند ،شیرینی ها را مشت می کند ، اما اینبار با مشت پر نمی تواند دستش را از نارگیل بیرون بکشد ؛میمون دو انتخاب بیشتر ندارد ... "
این نوشته بخشی از چند اسلاید بود به پیشنهاد دوستی می خواندم ... تا همین جایش که رسیدم بلافاصله با خود فکر کردم که این شروع خوبی برای یک فیلم است ! منظره ی غروب یا طلوع خورشید (طلوع بهتر است) همراه با یک نریشن آرام ، یا حتی بدون آن ،... وسپس همه چیز به سیاه محو شود و فیلم با یک اتفاق روزمره ی زندگی قهرمانش آغاز می شود ، مثلاً  تایپ کردن ، یا رسیدن یک فکس ،... تا همین جا بود که جزئیاتش برایم جالب بود و بعد به اسلاید بعدی رفتم .
در اسلاید های بعدی نویسنده گفت که میمونها شیرینی را رها نمی کنند . و در همین راه جان می دهند ! سپس با نثر زیبایی بیان کرد که ما انسانها هم برای رسیدن به خوشبختی واقعی باید از وسوسه هایی از این نوع که به آن نخواهیم رسید دست بکشیم.
خیلی به آنچه گفت هنوز فکر نمی کردم . دلم برای میمونها سوخت که از روی حرص و طمع و برای رسیدن به شیرینی ها جان خود را از دست می دهند. اما اگر میمون حتی صرفاً از داشتن شیرینی ها در دست هم لذت می بُرد چه ؟ میمون بدبخت که نمی داند شکارچی در راه است ! در این سناریوی اخیر میمون قهرمانی است که در راه رسیدن به هدفش جان می سپارد ، او تا آخرین لحظه امید خواهد داشت که به گونه ای مشت پرش را از درون نارگیل درآورد . حتی وقتی شکارچی را می بیند که از دور می آید ، کماکان به آنچه علت و هدفش در زندگی است - آنچه با آن از زندگی لذت می برد - پایبند می ماند .
حال داستان را اینگونه بگوییم ، میمون شیرینی را محکم در دست گرفته و نمی تواند دستش را از نارگیل بیرون بیآورد. شکارچی با آرامشی حاصل از این یقین که میمون دیگر در دام اوست ، آرام و قدم زنان به او نزدیک میشود ، در آخرین لحظات ناگهان صاعقه ای به نارگیل می خورد و پوست آنرا می شکند ،  میمون با دست پر از شیرینی فرار می کند ، در سکانس بعدی شکارچی به آسمان نگاه می کند ؛ که هیچ ابری در آن نیست ... و نتیجه بگیریم که به رویاها یمان پایبند باشیم که در نهایت به آنها خواهیم رسید . – نتیجه ای که این روزها دیگر از همه چیز (حتی بدون طعم دارچین ) گرفته می شود –
این آخرین برداشت را که در ذهنم مرور می کردم به این نتیجه رسیدم که این داستان خیلی هم پتانسیل این گونه نتیجه گیری ها را نداشت .صرفاً یک نوع جالب از شکار میمون بود که در آن بشر هوش دست و پا شکسته اش را برخ  گونه ی تکامل نیافته ی خویش می کشید.
لحظاتی بعد به این فکر می کردم که پاسخ همه ی این گونه سئوالها را زمان خواهد داد. اگر شکارچی ای نبود چه ، حیوان که تا ابد در این بازی نمی ماند. یا دست می کشید از شیرینی ها و یا بالاخره با تدبیری به آنچه می خواست می رسید. به این فکر می کردم که هر راهی پایانی دارد که تا به آن نرسی نمی دانی چیست و تنها زمان می داند که در چه موقعیتی چه تصمیمی خواهی گرفت. و به این فکر می کردم که انتخابهای انسانها در زندگی را نمی توان پیش بینی کرد ، نمی توان آنها را قضاوت کرد . و نمی توان پیروزی واقعی انسانها را در گرو انتخاب خاصی دید ...




Wednesday, September 2, 2009

نقش - No.2 - چرا می نویسم ، چرا بايد نوشت

نوشتن یک هنر است ! من معتقدم جایگاه هنر بیشتر ایجاد سئوال است و نه پاسخ به آن. برای همین بوده که همیشه به نوشتن برای روشن کردن و پاسخ دادن تمایل زیادی نداشتم . خوب یا بد، هیچگاه خیلی برایم مهم نبوده که چیز هایی را که احساس می کنم می دانم، بقیه هم بدانند. مگر اینکه خشمی بوده که مرا وادار کرده اینگونه بنویسم ، یا دوستی خواسته و یا اینکه پای ضرورتی در میان بوده و اینبار هم قضیه از همان نوع ضرورت است.
این بار می خواهم بگویم که چرا ما انسانهای مقیم غربت باید بنویسیم!باید بیندیشیم !و باید راجع به اندیشهای مان صحبت کنیم .در نبود این صحبت چه می شود.این دیالکتیک چرا امروز خیلی بیشتر از دیروز لازم است ؟این روزها که بیشتر از یک سال و یک ماه از خروج من از ایران می گذرد ، خروج از دنیایی که مانند سنگ های کف یک رودخانه بیست سال و اندی غلت خورده بود و صاف و صیغلی شده بود ،این روزها احساس ضرورتی می کنم ، احساسی که بهایش را پرداخته ام و می خواهم آنرا بنویسم تا از دست نرود.
روزهای شادی بود. اما امن نبود. تازه از ایران آمده بودم. به عکس هایش که نگاه می کنم یک نگرانی را ته چشمانم هنوز می بینم. حتی در اوج خنده هم انگار دغدغه ای همراه من بود.آرامش قبل از طوفان بود. تازه دل به دریا زده بودم ، هیچ مفهومی به اندازه ی دل به دریا زدن آنرا توصیف نمی کند.آن دنیای قدیم را رها کرده بودم و دل به دریا زده بودم. شنا کنان به سمتی می رفتم که خورشید غروب می کرد آنجا. هنوز اما خشکی را پشت سر می دیدم ، هنوز خیلی دور نبود . شبها کور سویی از آن طرف می آمد. هنوز خود را در آنجا می دیدم.
اما بیشتر که رفتم ناگهان دیگر هیچ چیز نبود. نه نوری ، نه امیدی و شاید خاطره ای هم دیگر نبود. از هر طرف بیکران بود. من بودم و من . سکوت بود ، خورشید هم نبود . به خودم که آمدم دیدم که دیگر من در آن دنیای قدیم نیستم. دیگر روزمره ی من فرق می کند. دیگر دیر تر از آن است که بتوان به برگشتن فکر کرد. بازگشت اگرهم باشد به این زودی ها نیست. دنیای من همان است که در لحظه در آنم . آنجا بود که بودن را شناختم. بودن از جنس وجود داشتن. روزهایی که من درآن بیکران فقط وجود داشتم .
همان روزها بود که تفاوتشان را حس کردم ، اینجا و آنجا را. آنجا که امید بود . آنجا که هدف بود ، آنجا که عشق بود . آنجاکه آنچه روزمرگی می نامیدمش تقلاهای پرارزشی برای رشد بود و فهمیدم که آنچه از آینده و رشد در ذهنم بود ،شاید تنها روزمرگی می شد نامیدش . پشت دریا شهر هایی بود امادر آنها خبر خاصی نبود .کسی وارث هیچ چیز نبود.
طول کشید اما راهش را یافتم ، بهتر بگویم راهش را یافتیم. فهمیدیم که مشکل از اینجا نیست ، مشکل جدایی است ، مشکل اجبار است ، مشکل نبود سلیقه است . ما صحبت کم داشتیم در اینجا ، که کارهای کوچک زیاد طول می کشید . ما اندیشه کم داشتیم .امروز دیگر این دنیا هم همانند رودخانه ای است که سالیانی در میان دشتی پیچ و تاب خورده و راهش را پیدا کرده. امروز هم دیگر زندگی گوشه ندارد و از این بهتر هم خواهد شد. تنها اگر اندیشه هایمان را به جریان بیاندازیم. اندیشه هایمان را بیشتر و بهتر به جریان بیاندازیم. این  چیزی است که ما در این دنیای جدیدمان لازم داشتیم ، همان است که هنوز هم شاید کم داریم. همان است که مارا در محیط مان تعریف می کند . همان است که سلایق مان را دوباره نشانمان می دهد . همان است که بدون آن می خندیم ، اما نه از ته دل. همان است که بدون آن خوش میگذرد ولی خاطره نمی شود. همان است که اصل است .
در پی ساختن جایی هستم که فکرهایمان را در آن به اشتراک بگذاریم . ساختن جایی که کمک کند رشد کنیم و نه همین قدی که هستیم بمانیم .از همه چیز با طعم دارچین شروع می کنم و به افقی می نگرم که بتوانیم با هم سنگ های بزرگ را به هدف بزنیم .
در همین اوج ، پـایـان.

Tuesday, September 1, 2009

نقش - No.1 - آغاز

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بگوید که چرا رفت و چرا آمد باز 

هنوز اولین نوشته اش به پایان نرسیده بود که به دنیا آمد. اسمش "همه چیز با طعم دارچین" یک جمله بود و اولین باری بود که پویا چنین اسمی را انتخاب می کرد.  بعد از آشنایی با ویسکی با طعم دارچین در ذهنش بسیار با مسما به نظر می آمد. قرار بود در آن آنچه مهم است نوشته شود .آنچه که از دیده پنهان است . آنچه که بگوید بودن مسئله نیست ، چرا بودن مسئله است ! اولین نوشته اش هنوز بر روی ورق هایی در اتاق پراکنده بود ، که به فکرش رسید ارزش یک پست کوتاه به مناسبت تولدش را دارد .