Wednesday, November 30, 2016

Amble, Ramble, Whatever.. - No.9

Evolution changed Gazelles to run faster than the lions as a herd. However, for any gazelle to survive a lion, it has to run faster than the other gazelles too. Strongest survive, weakest die out.

How close people are to that?

There are some people who put their feet on each other shoulders to succeed, those who usually miss the most of the ride in trying to get there. And there are others who care about their surroundings, their herd, those who reach out and let others help them too. these guys maybe build a bit more memories than the first group.

The irony is that even a second type person, has to kill a first type once a while.

Wednesday, November 23, 2016

Amble, Ramble, Whatever.. - No.8 - the saddest damn thing


The saddest damn thing in the world is not that you get shaped by your environment, its not that you have nothing to do with that, its not the ever existing repulsion of whom ever you get to know and its not that you have no power on any of those things. Is that all those things happen without you even noticing them happening, without you even being aware of them, there in your mind like a silent terror, leaving you speechless at the scene, of you walking home with no one in this fucking city who you even want to talk to.. you and you and the voicemails that you don't even care to listen to. Yeah you've been washed from you.

Tuesday, November 15, 2016

Amble, Ramble, Whatever.. - No.7 - The way I hurt her


How can I hate you for the same misery that i had put others in. The hypocrite that we are all within. So play with me the way you do, they way you have been thought to survive. And i laugh at myself again. The world is not that big anyway. And there is no better way to live these days. I wonder if there has ever been.

Sunday, November 13, 2016

از زبان خنیاگر - No.15



Behold the gates of mercy
In arbitrary space
And none of us deserving
The cruelty or the grace..


Thursday, November 10, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.7 - امشب من را از مرز رد کن



تلویزیون ، کامپیوتر و همه ی چراغ ها را خاموش کرد.  چشمانش را بست و شروع کرد به نفس کشیدن.
از استرس خسته بود. از دلهره، از آدم بودن. به همه ی آن نفهم هایی که رفتند و رای دست راستی دادند حسودی می کرد. از این مسابقه ی آدم بودن متنفر بود. یک عمر بود که آدم بود و دیگر شک کرده بود که شاید آدم بودن اینی نبود که به او یاد داده بودند. خوشحال بودند و پر امید و انرژی. شاید نفهم نبودند. شاید او نفهمیده بود.

فکر می کرد که آخرین بار کجا همه چیز خوب بود. اما هرچه فکر می کرد چیزی یادش نمی آمد. به عکس سیمین خیره شد. از وقتی سیمین مرده بود، یک عکسش را کنار تلویزیون گذاشته بود. از سیمین هم خسته بود. سیمین چه راحت آدم بود. محمد علی راحت آدم نبود. ویسکی را دوست داشت چون آدم بودن را راحت می کرد. سیمین لب به ویسکی نمی زد. سگ ها را دوست داشت چون راحت سگ بودند. سیمین از سگ متنفر بود. یادش بخیر قدیم ها که ارباب زنده بود. اسم سگش را گذاشته بود ارباب. می خواست به آدمها اعتراض کند. اما ارباب اصلا در قید و بند این مسایل نبود. برای خودش راحت سگ بود.

محمد علی انسان موفقی بود. با خودش فکرکرد بعد از این همه کار و کمک و ساختن، بعد از اینهمه داستان؛ حالا چی. اینهمه هرج و مرج چه جایی برای کی باقی گذاشته. مغزش داشت فوران می کرد و دنیا یش غروب. از صدا ها متنفر بود. شاید همه ی این ها یک اشتباه ساده بود. آری همه اش اشتباه بود. از اولین باری که تصمیم گرفت آدم شود دیگر راحت آدم نبود.

نفس عمیقی کشید. همه ی اینها که در مخش می گذشت را رها کرد. خوب می دانست دنیا مزخرف تر از این است که انقدر در پیچ و تابش بتابی. صدای بوق و شادی جماعت دست راستی از پنجره می آمد. به باختن خرسند بودند. رفت سراغ ویسکی اش و زیر لب جمله ی همیشگی اش را گفت : 

- فقط امشب من را از مرز رد کن.

Saturday, October 1, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.6 - سقوط

سقوط وقتي كه مي كني سر مي شوي
سيمين محمد علي را برداشت ، ساعت مچي اش را نگاه كرد.. صبر كرد.. پنجاه و هفت.. هشت.. نه.. شصت،
رهايش كرد..

منتظر ماند تا صداي برخورد محمد علي را به زمين ، آب، يا هر چيز ديگري كه در نهايت آن ابهام است بشنود و عمق فاجعه را اندازه بگيرد.

امروز، سالهايت كه محمد علي دارد سقوط مي كند.

Monday, June 13, 2016

برگ‌هایی‌ در باد - No.5 - ته اقیانوس

و سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین ظهور زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین پرنده بود

محمد علی که می دانست یکی از بی معنی ترین جمله های زندگی اش را چند روز است که تکرار می کند، هر چه فکر می کرد نمی فهمید چرا این جمله انقدر به او آرامش می دهد. درخت، پرنده، پرواز، سکوت، ظهور، زادگاه، آسمان خراش؛ هیچ کدام جواب سئوالش نبود. اما در عین ناباوری؛ سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود. با خود گفت، انقدر زمزمه می کنم تا معنی اش را بفهمم. در دفتر کوچکی نوشت: و سکوت، نخستین پرنده بود. دفتر را سیمین به او هدیه داده بود. ه

ه
از مهم ترین ایده های محمد علی ، تمایل به تکامل در همه ی مسیر های ممکن بود. تکامل در مفهوم داروینی اش اما. محمد علی از همان علوم سوم دبستان تکامل را دوست داشت. هر بار که فکر می کرد همه ما همان پلانکتونی هستیم که میلیون ها سال پیش تصمیم گرفت آدم شود، ذهنش به دالان پر پیچ خم و بی انتهایی می رفت و سرمست و بی جواب تر باز می گشت. سالها پیش در دفتر ایده هایش نوشته بود:
ه
 

میلیونها سال پیش که پلانکتونها شروع به نفس کشیدن کردند. ناخواسته خود را در برابر سئوالی بزرگ یافتند. و این اصلا عادلانه نبود؛ این که اولین تصمیم زندگی آنها مهم ترین و بی بازگشت ترین تصمیم زندگی آنها باشد. و اینگونه شد که از میان آنها یکی آدم شد، یکی پرنده شد و یکی هم که فهمید تا همین جا هم زیادی آمده، برگشت و احتمالا بعد ها ماهی شد. و این اولین تصمیمی بود که بشر تا ابد افسوس آن را خواهد خورد. از همین روست که هربار این تصمیم را در ناخودآ گاه خود دوره می کنی، خاطره ی محوی از آن روز وجودت را سرشار می کند. گویی تمام وجودت می خواهد پرنده شوی، یا با تمام وجودت می خواهی آن جمله را نگویی، یا نگفته باشی و یا اینکه اصلا برگردی به ته اقیانوس. این فرضیه را که متاسفانه هیچ راهی برای اثباتش وجود ندارد، "تمایل به تکامل در همه ی مسیر های ممکن" نام می نهم.  ه

چند روز گذشت و هنوز هر روز با خود زمزمه می کرد

و سکوت، نخستین زادگاه پرنده بود
و سکوت، نخستین زادگاه بود
و سکوت، مرگ پرنده بود

عصر روز پنج شنبه، سوار بر قایق تفریحی کوچکش، دفتری کوچکی را که سیمین به او هدیه داده بود را به اقیانوس انداخت.
ه

Wednesday, April 20, 2016

Maybe - No.44


"Far and away the best prize that life has to offer is the chance to work hard at work worth doing." 


- Theodore Roosevelt

Sunday, August 17, 2014

نقش - No.7 - شب پر است از دو راهي تكرار و آزادي

چشمانت را مي بينم
از پشت دود
و از وراي توهم
از پشت نم كشيده ي نيمه شب شمشاد
و همه ي كوچه هاي خيس

در دستانت چه داري كه اينگونه با اطمينان بازي مي كني

بدان كه اين معامله
آغشته است به خون
و به پرواز
و لرزش تك تك امواج

و شب پر است از دو راهي تكرار و آزادي

در پشت پنجره ي چشمانت چه پنهان كرده اي

آري پرواز يگانه موهبت خدايگان است

تو در دستانت چه داري
كه اينگونه با اطمينان بازي مي كني

my small encyclopedia of big movies - No.8 - Amores Perros


El Chivo: At the time, I thought there were more important things than being with you and your mom. I wanted to set the world right, and then share it with you. I failed, as you can see.


Entonces, creía que había cosas más importantes que estar, con tu madre y contigo. Quería...quería componer el mundo, para luego compartirlo contigo. te habrás dado cuenta de que fracasé. 


A luciano: porque también somos lo que hemos perdido