Wednesday, March 16, 2011

برگ‌هایی‌ در باد - No.3 - نامه هایی برای یک روانشناس در دهه ی دوم هزاره ی سوم


محمد علی در جوانی شر و شور بیشتری داشت. او در بیست سالگی به دانشگاه رفته بود و بعد از 2 سال مشروط شدن پیاپی عذرش را از دانشگاه خواسته بودند. شیمی محض می خواند آن روزها در دانشگاه ولی بیشتر کتابهای جامعه شناسی و غیره می خرید. وقتی هم که اخراج شد برگشت به شهر خودش و در بقالی پدرش شروع به کار کرد. پدرش مرد روشن و دوست داشتنی ای بود و در منجیل بقالی داشت. هشت سال در منجیل زندگی کرد تا دم دمه های انقلاب که پدرش فوت کرد. او هم مغازه را فروخت و از هر کی به هر کی بودن های مرز ها استفاده کرد و به آب زد و از راه خشکی وارد ترکیه شد و بقیه ی ماجرا.

در آن هشت سال اما کلی طرح و ایده و آزمایش برای خودش طراحی کرده بود. کلی خوانده بود و کلی هم نوشته بود. نوشته هایش را خطاب به یک روانشناس می نوشت تا در آینده ای دور تر از این حرف ها بخواند. او علاوه بر پیشنهاد ایده های جدید آزمایش برای تحقیق رفتار انسانها و گسترش علم روانشناسی، با همیت بیشتر، سعی می کرد تا حال و هوای یک اخراجی شیمی محض دانشگاه که در دهه ی هشتاد و در منجیل زندگی می کند و در یک بقالی کار می کند را برای مخاطبش توضیح دهد.

اسم دفترش را گذاشته بود "نامه هایی برای یک روانشناس در دهه ی دوم هزاره ی سوم" و در برگ اولش اینگونه شروع کرده بود:
"
همه ما روانی هستیم، یعنی بخش اصلی وجود ما را روان ما تشکیل می دهد. این امر تنها و تنها مشخص کننده ی رسالت خطیر دکتران روانشناس است و همانگونه که تا وقتی بشر زنده است به خانه احتیاج دارد و مهندس و عمله و بنا بیکار نمی مانند؛ بشر تا زنده است به دکتر روانشناس احتیاج دارد و روانشناسی یگانه حرفه ای است که پایان آن پایان بشریت است. متاسفانه در منجیل که من زندگی می کنم حتی یک روانشناس هم نیست و اوضاع امروز بیشتر شبیه یک جنگل خودروست. همین نکته اما در سوی دیگرش این زمینه را فراهم می آورد تا من یعنی محمد علی طرابخانی ، دانشجوی اخراجی شیمی از دانشگاه تهران در این مردمان بیاندیشم و مشاهدات خودم را با تو روانشناس آکادمی در دهه ی دوم هزاره سوم در میان بگذارم."

او بعد از کمی بسط دادن موضوع با این جملات که از جایی خوانده بود نامه ی اولش را پایان داد:





2 comments:

آنا said...

این ماجراهای آقای طرابخانی هم داره چیز جالبی از آب در میاد

Pouya !* said...

واقعاً امیدوارم بشه ، خیلی اعتماد به نفس دارم خرجش می کنم که تجربه ی موفقی از داستان نویسی بشه..