Saturday, March 12, 2011

برگ‌هایی‌ در باد - No.2 - ایستگاه قطا ر


محمد علي آنروز صبح ساعت هشت و نيم از خواب بيدار شد. دست و بالش را شست ، آبي به صورتش زد و اماده رفتن به سر قرارش شد. ساعت يازده صبح قرار داشت و مي خواست سر ساعت ده از خانه بزند بيرون و با مترو برود مركز شهر كه ٣٠ دقيقه طول مي كشيد.
ساعت ١٠ از خانه بيرون آمد. در نزديكي هاي ايستگاه بود كه قطار را ديد كه خيلي سريع تر از او به سمت ايستگاه ميرود. مکثی کرد که تند تر برود و به این قطار برسد ، اما در سن و سال او دویدن نه تنها امکان پذیر نبود بلکه وجهه ی خوبی هم نداشت. به قطار بعدی دل خوش کرد ، آرام به راهش ادامه داد و کلی هم هنوز وقت داشت.
به ایستگاه که رسید روی نیمکت نشست تا قطار بیاید ، قطار بعدی آمد ، اما آنرا هم از دست داد. حالا دیگر حتماً 15 دقیقه دیر می رسید. قطار بعدی هم آمد، اما سوار آن هم نتوانست بشود. حالا دیگر اصلاً به قرارش نمی رسید. ناراحت بود و می خواست حتماً برود. منتظر قطار بعدی شد. اما آن را هم از دست داد..

می خواست سوار بشود اما  نمی شد..

2 comments:

آنا said...

آیا قسمت نبود؟ آیا حکمتی در کار بود؟ آیا مقصد نطلبیده بود؟ یا خیلی ساده ...محمدعلی دلش نمی خواست به اون قرار برسه

Pouya !* said...

راجع به قسمت و حكمت كه من صلاحيت تشخيصش رو ندارم ، اما در كل فكر نمي كنم بدش مي امد از رفتن سر قرار. فقط نمي تونسته سوار بشه بنده ي خدا .